روی شیشه نوشته شده « قیمت ها شکسته شد » ما پشت ویترین صف میکشیم تا شاید کلاهی یا پیراهنی را ارزانتر از آن چه می ارزد بفروشند . صف می کشیم و نوبت می گذاریم . هول می زنیم . از هر کدام دو تا می خریم برای روزهای مبادایی که گاهی اصلا نمی آیند .
مردی گنجی را حراج کرده است . گنجی را بی بها می فروشد . گفته لازم نیست چیزی بدهید یعنی اگر گفته بود لازم است ، ما چیزی درخور این معامله نداشتیم . گفته فقط ظرف بیاورید . ظرف !
حجمی که در آن بشود چیزی ریخت . گنجایش گنج . هیچ کس نمی آید . هیچ کس صف نمی بندد . مرد فریاد می زند :« کّیلا بِغّیر ثمن لّو کانّ ّ له وعاء ; بی بهانه پیمانه می کنم اگر کسی را ظرفی باشد » و ظرف نیست و گنجایش گنج در هیچ کس نیست .
ما از کنار این حراج بزرگ ، خیلی ساده می گذریم و می دویم سمت جایی که جورابی را به نصف قیمت معمولش می فروشند . ظرف های ما ، این دل های انگشتانه ای است . چی در آن جا می شود که او بخواهد بی بها به ما بخشد ؟
ما به اندازه ی یک پیاله گندم عشق هم جا نداریم . کف دستی دانایی اگر در ما بریزند پر می شویم . سر ریز می کنیم و غرور از چشم ها و زبان هامان بیرون می تراود .
با ما چه کند این مرد ، که گنجی را حراج کرده است ؟گم شده ایم . سرگردان در کوچه های زمین . نشانی در دست ، مبهوت به تمام درهای بسته نگاه می کنیم . هیچ کدامشان شبیه دری نیستند که ما گم کرده ایم . شبیه جایی نیستند که روزی از آن راه افتادیم و حالا دلمان می خواهد به آن برگردیم . مرد ایستاده کنار دیوار کوچه . ما گیج و سردرگم از کنارش رد میشویم . دستمان را میگیرد . یک لحظه چشم در چشم میشویم . می گوید : « کجا؟» می گوییم : « رهامان کن ! پی جایی می گردیم » می گوید :« من بلدِ راهم ، پی ام بیایید ، می رسانمتان » می گوییم « نه ، خودمان می گردیم ، خودمان می یابیم » می گوید « این کوچه ، زمین است ، نشانی شما اصلا مال این طرف ها نیست » مکث می کند . زیر لب می گوید « من به راه های آسمان ، داناترم تا راه های زمین » « فّلانّا بِطُرقِ السماء اّعلّم مِنی بطُرُقِ الارض ».
ما می گوییم « نه ، گمشده ما همین جا لابلای آدم های زمین است » . از کنارش می گذریم و باز گم می شویم . بیشتر از فقبل .
می گوید « پیش از آن که بروم سؤالی بپرسید» . ما می خندیم « سؤال ؟» کی حوصله دارد چیزی بپرسد . ما همه چیز را می دانیم . ما این قدر با این خاک پست هم عیار شده ایم که همه فراز و فرودهایش را می شناسیم . همه تپه ها و دره ها را . مرد می پرسد « مگر همه جهان همین خاک است ؟» می گوییم « برای ما ، بله » و تا بخواهد چیزی بگوید می خندیم . یکی مان به مسخره می گوید « تو اگر دانایی موهای سر من را بشمار » و چشم های مرد به اشک می نشیند .
مرد، خبر بزرگ است . نبأ عظیم . و ما عادت داریم خبرهای بزرگ را تکذیب کنیم و دل ببندیم به خبرهای کوچک . به این که امروز چی ارزان شده ؟ یادر کدام اداره میز می دهند یا ... ما خبر بزرگ را تکذیب می کنیم . علی را . نبأ عظیم را باور نمی کنیم و
علی مجبور می شود نفرینمان کند . چه نفرینی . خدایا مرا از اینها بگیر . از این بالاتر ، نمی شد چیزی گفت . مردمی که بودن او را نمی فهمند ، باید به نبودنش گرفتار شوند.می گوید « خدایا من از اینها خسته ام ، اینها از من . مرا از اینها بگیر » و ما تا ابد در تاریکی بعد از این نفرین دست و پا می زنیم .
« فاطمه شهیدی »
برچسب:
نویسنده: خاطره
تاريخ: سه
شنبه
17 مرداد
1391 ساعت: 14:52