صب زود با غرغر دایی جان که میگفتن :« چون هوا ابریه فک میکنین هنوز خورشید طلوع نکرده !! پاشید ، پاشید ...» چشامو باز کردم . ساعتو نیگا کردم ، ساعت 6 بود !
با خودم گفتم جهنم و ضرر ، یه بارم سحرخیز شویم تا کامروا شویم !

جاتون خالی صبحونه رو زیر درخت گیلاس خوردیم و بعدش با خاله م رفتیم تا ظرفا رو توی چشمه ای که نزدیک باغ بود ، بشوریم . آب چشمه خیلی سرد بود ولی شستن ظرفا توی چشمه ، یه حس و حال دیگه داشت .
چون هوا ابری و کمی سرد بود با خاله م رفتیم برگ چغندر جمع کردیم تا آش بپزیم واسه ناهار !!
بعد از ناهار هم رفتیم تا آلوچه ها رو جمع کنیم . دایی م رفت بالای درخت و آلوچه هارو میریخت پایین و ماهم جمع میکردیم . در حین جمع کردن هی آلوچه ها رو میریخت رو سرمون و ما هم بش میگفتیم اول همه رو بریز بعدا ما جمع میکنیم و اونم میگفت :« شما جمع کنین من دیگه نمیریزم !!» تا میرفتیم جمع کنیم دوباره میریخت رو سرمون !

یه جغد بالای درخت سیب دیدیم ، دایی م رفت تا بگیرتش ، اونم در رفت ! حیف شد , اولین باری بود که یه جغد از نزدیک میدیدم !
غروب که شد ، کم کم راه افتادیم و رفتیم به طرف روستا اونم با پای پیاده . توی راه عمه ی مامانمو دیدیم ، اونم توی باغشون زندگی میکنه .
خلاصه خیلی خوش گذشت .
قصه ی ما به سر رسید ، کلاغه به خونه ش نرسید.

* الان که ماه رمضون شده و کارامونم کمتر شده ، مامانم بیشتر وقتا خونه اس و حالا من خونه نیستم !

حیفه از تابستونم استفاده ی مفید نکنم و خونه باغ نرم !

والا ...
گلوله برفی 1: نشد سحری پاشیم و از سرما یخ نزنیم ; حتی تابستون !
گلوله برفی 2 : التماس دعا خیلی زیاد !!
برچسب:
نویسنده: خاطره
تاريخ: سه
شنبه
17 مرداد
1391 ساعت: 14:52