خرید بک لینک
خلاصه، داشتم میگفتم ؛رسیدیم باغ و رفتم با همه حسابی احوالپرسی کردم و همه کلی ذوق کردن که من اومدم !
من وخواهرم تصمیم گرفتیم اول یه چرخی بزنیم توباغ وبعدش بریم پیش پیشونی سفید (گوساله ای که من اسمشو انتخاب کردم ) !
از قضای روزگار ،اونروز من روزه گرفته بودم (ریا نشه :دی) و خواهرم هی میگفت از این میوه برام بچین و از اون میوه و بعدشم میگفت تو نمی خوری ؟!
بعدش مادرجونم اینا داشتن پایین باغ , آلبالو جمع میکردن و ما هم رفتیم کمکشون ! وای که چقد سخت بود روزه داری اونروز ؛ این آلبالوها هی چشمک میزدن ! ولی من اصلن به روی خودم نمی آوردم
بعدش که آلبالوها تموم شدن همه اومدیم کنار خونه. یک ساعت و نیم مونده بود تا اذون که با خاله م رفتیم چن تا زردآلو جمع کنیم که موقع افطار بخورم .
این زردآلوهای نامردم مث آلبالوها هی چشمک میزدن
تو دلم گفتم اصلن روز قحطی بودکه من امروز روزه گرفتم !
کارمون که تموم شد , رفتیم سمت خونه و من بیرون کنار اجاق آتیش نشستم و منتظربودم صدای اذونو بشنوم و خاله م داشت آتیش روشن میکرد تا چایی بذاره .
هنوز نیم ساعت مونده بود به اذون و با خاله م توی اون نیم ساعت اندازه ی 24 ساعت حرف زدیم
اذون که شد ,روزه مو همونجا با زردآلوها باز کردم
کم کم هوا داشت تاریک میشد , رفتیم داخل خونه و زیر نور فانوس شاممونو خوردیم .
بعدش دایی م رفت موتور برق رو روشن کرد,عی بابا ,همون روشنایی فانوس که بهتر بود !! بیشتر دوست میداشتیم !
من و خواهرم رفتیم بیرون و باخودمون فانوسو برداشتیم
اولش وحشت کردیم از بس هوا تاریک بود !
در این حین خواهرم جیغ کشید ؛هی میگفت این سایه ی کیه ؟! دیدم بچه از سایه ی خودش ترسیده !!
بعدش رفتیم بخوابیم , خاله م به خواهرم گفت اینجا موش داره و خواهرم که دراز کشیده بود از ترس یه مترپرید بالا و سرش خورد به دیوار و کلی خندیدم !
نصفه شب یهو از خواب بیدار شدم ، دیدم یه چیزی پشت سرم داره وول میخوره ، اونقدر ترسیده بودم . گفتم نکنه موش باشه ! دستمو بردم تا بگیرمش ، بالاخره گرفتمش ، دیدم ای دل غافل این که کلیپس خودمه !!
این داستان ادامه دارد ...


گلوله برفی 1 : ببخشید اگه طولانی شد !
گلوله برفی 2 : ای کاش همه ی ماه ها ماه رمضون بود ...


برچسب: نویسنده: خاطره تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1391 ساعت: 14:52

صفحه بندی