معمولا من تو خونه تنهام ینی تنها که نه ; با دو خواهر کوچیکتر از خودم که یکی 9 سالشه و اون یکی هم 1سالشه که باید از این دو تا مراقبت کنم ، هستم . اونوخ علاوه بر نگهداری این دو تا، کارای خونه هم بر عهده ی منه ! اعم از آشپزی و شستن و رفتن و ... اونوخ اگه من نباشم هیچکی به کاراش نمیتونه برسه ، مخصوصا اینکه هیچکی نمیتونه از عهده ی خواهر 1ساله ام که خیلی شیطونه بربیاد جز من ! همه از دستش فراری ان که انصافا حق هم دارن !!
تقریبا یه سه هفته ای به همین منوال میگذشت تا اینکه چن روز پیش که من دیگه واقعا کم آورده بودم ، یه فکری به سرم زد .موقع ناهار که همه جمع بودن ، به بابام گفتم که منو ببره باغ مادرجونم اینا ! ( مادرجونم یه خونه ساخته تو باغش و کلا امسال تابستون با خاله هام و دایی م اونجا زندگی میکنه ) بابام با شنیدن این حرف خودشو به خواب میزنه!

منم میرم سمت تلفن و به دایی م زنگ میزنم و بش میگم هر جا هستی بیا منو با خودت ببر!

که از شانس خوب من دایی م دم دست بود و بهم گفت واسا تا بیام . اولش مامانم راضی نمیشد و میگفت تو بری کی کارارو انجام میده که با کلی اصرار بالاخره راضیش کردم ، بش گفتم تا شب نشده برمیگردم من که اصلن قصد ندارم شب اونجا بخوابم !

آماده که شدم، فائزه ;خواهر 9ساله ام گفت: منم میام ! گفتم اشکال نداره بیا !
دایی م که اومد مامانم نازنین رو آماده کرد گفت اینم ببرید

من تازه می خواستم از دستش فرار کنم آخه . در این هنگام دایی م به دادم رسید و گفت من با موتور اومدم نمیشه ببریمش !!
خلاصه بالاخره سوار موتور شدیم و الفرار ... وقتی راه افتادیم انگار به آزادی رسیده بودم ، خعلی خوب بود ;باد خنک میخورد تو صورتم ، جاده ی خاکی و رد شدن از میون درختای سر به فلک کشیده و وارد تونل سرسبز رویایی شدن ، نزدیک شدن به باغ مادرجون ... وای که چه حالی داد ! تقریبا یه 25 روزی بود که نرفته بودم باغشون ! دلم واسه همه شون تنگ شده بود و قلبم تالاپ تولوپ میکرد ...!!!
این داستان ادامه دارد ...
گلوله برفی 1 : دارم مربای زردآلو درست میکنم ، و فعل "ما میتوانیم" را صرف میکنم !!
گلوله برفی 2 : چقد بده تو تابستون هیچکدوم از دوستاتو نبینی !خب تقصیر خودمه که با کسایی دوست شدم که از روستاها و شهرهای مختلفن :(
گلوله برفی 3: حلول ماه رمضان مبارک :)
گلوله برفی ۴: اونوخ هر وقت نازنین خوابش میاد می ذارمش تو گهوار ه اش و تابش میدم تا بخوابه ، وقتی بیدارمیشه میرم میبینم که می خواد خودش بیاد پایین و هی نمیتونه و گریه میکنه تا میرم سمتش که بذارمش پایین ، میپره رو بالشتش و میخنده !! 
برچسب:
نویسنده: خاطره
تاريخ: سه
شنبه
17 مرداد
1391 ساعت: 14:52