خرید بک لینک
مذکر های اتاق همه اش راجع به دلار حرف میزنن... من بعد از روزهای تلخم با میتی به این دلار و بالا پایین رفتن های دقیقه ای اش آلرژی شدید پیدا کردم... سر درد میگیرم... یا حرفشان دلار است یا بالا رفتن قیمت ماشین یا در به در دنبالِ یک نفر میگردند به یک بهانه ای از او شیرینی اجباری بگیرند... یکماه و نیم نِق به جان ما زدند که آخر سر شیرینی اولین حقوقمان را با آن قیمت گزاف دادیم زهرِ مار کردند!

خودشان خسته نمیشوند؟! دلشان نمیخواهد کمی جذاب تر باشند؟! کمی تنوع داشته باشند؟! خیلی که نبوغ به خرج میدهند موضوعِ بحثشان میشود اینکه اگر X میلیون تومان پول داشتی خانه ات را عوض میکردی یا ماشین میخریدی؟! اگر ماشین میخریدی چی میخریدی؟ اگر خانه میخریدی کجا میخریدی و از این آسمان ریسمان های مزخرف و بی ارزش....

سه شنبه ها در کارگاه قرمه سبزی میدهند و من با این معده درد قرمه سبزی برایم در لیست ممنوعه است! هرچند اگر هم ممنوع نبود با اینهمه تعرق در این فصل خوردن همچین غذایِ تاثیرگذاری زیاد معقول نیست!!! رفتم بانک و آخرین قسطِ عقب افتاده را پرداخت کردم و متصدی بانک لبخند زد که : بی حساب شدیم!! موقع برگشت یک بسته الویه ی آماده با یک نان همبرگری(باگت کوچک را تکی نمیفروخت مغازه!) خریدیم و آمدیم نشستیم در کارگاه سق زدیم و خندقِ بلایمان را پر کردیم و سوزشش افتاد!

فکرمان مشغول است که عصر چه بپوشیم و چه بگوییم؟! تا به حال اینقدر فکرمان را درگیر کسی نکرده بودیم! حرف زدن با آدمها برای من خیلی راحت است... زود ارتباط برقرار میکنم و مشکلی در بحث کردن هم ندارم! اما اینبار صرفن حرف زدن نیست... باید هدفمند باشد... نه برای اینکه او تحفه باشد... برای اینکه من باید یاد بگیرم با این بخش از زندگی ام جدی رو در رو بشوم....

میرویم در محوطه قدم میزنیم و گرممان میشود و زود برمیگردیم کانکس! چپ دستِ لعنتی هم نیست و خوش میگذرد نبودنش! و ما هم از خدا خواسته کار نمیکنیم و حقوقمان حرام اندر حرام است!!! ها ها ها

پ.ن:کسی نصیحتی چیزی ندارد؟! تا قبل از ۸ شب نصیحت آزاد است!!!

برچسب: نویسنده: خاطره تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1391 ساعت: 14:51

صفحه بندی