خرید بک لینک
برای نوشتن تمرکز ندارم... کلی سوژه واسه داستان دارم اما نمیتونم برای شرح و بستشون تمرکز کنم...

داستانهای وبم را خواندم.... در دو داستان از اسم کوچه ی هشتم استفاده کردم! چرا؟! خودم هم یادم نمی آید از کدام کوچه ی هشتم خاطره در ناخودآگاهم ذخیره کردم که هی میدود و موزیانه سرک میکشد توی داستانم...

یک جورایی حس هایم را گم کرده ام... نمیدانم چه خبر است توی دلم؟ قاطی کرده ام...

شجاع دل تصمیم گرفته است برویم فرحزاد و عُقم گرفت از این سلیقه ی چیپش! با خودم گفتم مگر جای دنج نمیخواست؟! فرحزاد کجایش دنج است؟! اصلن جای خوبی برای مذاکره است؟!!! او که مطمئنن اهل دود و دم نیست و طبعن من هم نباید قلیون بکشم! پس فرحزاد کسل کننده و زجر آور خواهد بود برای من!!

مسیج دادم : میتوانم یک خواهش بکنم؟

- حتمن! بفرمایید

*امروز خیلی رسمی لباس نپوشید!

-چشم. من هم با شما موافقم!

مرد اینقدر حرف گوش کن؟!؟!!؟!؟ یعنی اینا در باغِ سبزِ یا اینکه بعدن قراره...؟؟؟؟؟؟؟

یادم نیست قد شجاع دل چقدر بود... فکر کنم از من بلند تر است! کفش پاشنه دار برای امشب فکرِ خوبی است آیا؟! با یک تیپِ مکش مرگ ما و یک آرایش ملایم؟! او که دلش قبلن رفته.... من میخواهم بدجنس باشم! خدایا به راه راست هدایتم کن!!!

پایه های سفرمان را هم از دست دادیم... کنف شده ایم... حرام شده بر ما این سفر مجردی... هی روزگار نامرد... هییییییییییییییییییییییع

برچسب: نویسنده: خاطره تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1391 ساعت: 14:51

صفحه بندی