خرید بک لینک
چند روز است بی دلیل با یکی از همکارانمان بد شده ایم... همه اش حالش را میگیریم و جواب های سربالا تحویلش میدهیم... حالا که دقیق شده ایم به خودمان فهمیدیم داستان از چه قرار است؟!

بچه ی شمال است... جوان است... خوش برخورد. همیشه ساکت... محجوب و سر به زیر... همسرش هم در یک ارگان دولتی کارمند است... وضع مالیشان تعریفی ندارد اما راضی هستند... خوب است... من برایش احترام قائل بودم...

چند روز است گوشی دومی را با خود به سر کار می آورد...

گاه و بیگاه زنگ میخورد و میرود بیرون از کانکس حرف میزند اما من تا قبل از خروجش به وضوح صدای زنی را میشنوم که با عشوه سخن میگوید...

آی حرص خورده ایم... آی حرص خورده ایم این چند روز... یادمان می آید که زنش به چه آب و آتیشی میزند که هی با هم به مسافرت بروند... یادمان می آید ۲ ماه پیش این مرد مریض بود و زنش ساعتی یکبار زنگ میزد و حالش را میپرسید و ساعت دارو هارا یادآوری میکرد....

چرا او؟! او که نه مال دارد نه جمال... او که با زنش هم خوب است... او که هنوز بچه هم ندارد... او که خیلی نجیب است...

ناخود آگاه به دوست دخترِ حدسیِ او عکس العمل نشان داده کمر همت به سرویس نمودن دهنِ نامبارکِ این همکارِ نامحترممان بسته ایم...

خدایا این چه روزگاریست؟؟؟ همه نامرد شده اند؟؟؟!!!!!

"آقای شجاع دل" (خواستگار جدیدمان که گفته بودیم راجع بهش) مدام مسائل ریز و درشت را بهانه میکند که مسیجی رد وبدل بکند....

با صبوری جوابش را میدهیم... اما میگوییم:"آقای شجاع دل"ما روحیاتمان به هم نمیخورد سازگاری ندارد دنیایمان... کمی بحث کردیم پیرامون این موضوع... فهمیدیم از ما کله خراب تر و اهل ریسک تر نباشد کمتر نیست!!! باورمان نمیشود آن آقای کت و شلواری اتو کشیده اهل یک کلوپ ویژه ی موتور سواری باشد یا اینکه در کلاسهای حرکات نمایشی یک گروه بدلکاری شرکت کرده باشد!!!

عجبــــــــــــــــــــــــــــــ !!

دارد از شجاع دل با آن چشمهای بیحالِ عسلی رنگش خوشمان می آید! اگر هم فاز ما باشد که معرکه است!!!!!!

فقط اگر تمام این حرفها واقعی باشد

پ.ن:

از ما خواسته محل قرار فردا عصر را تعیین کنیم... جایی باشد که آرام و دنج باشد و برویم و شام بخوریم...

ما جایی بلد نیستیم... کمک میکنید آیا؟!

برچسب: نویسنده: خاطره تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1391 ساعت: 14:51

صفحه بندی