خرید بک لینک
روزها خیلی سخت از پی هم می آیند و از روی تن بی جان و اعصاب ضعیف ما رد میشوند و میروند...

مادر بازگشت... قدمش بر چشم... اما باور کنید دلم برایش تنگ نشده بود... فقط حس میکردم چیزی در خانه نیست!انگار دزد تلویزیون را برده باشد... بی رحمم؟نه؟! خب من واقعیت را گفتم برداشت آزاد است!

مذاکره در موسسه هم رفتیم... شخص را آنروز در همایش دیده و صحبت هم کرده و نپسندیده بودیم و حواله اش کرده بودیم به آینده... اما او که دست بردار نبود و دلیلش را این عنوان کرد که همیشه تقاضا و پیگیری از جانب مرد است... مرد...؟!

هرچه گفتم برادر من ،من و شما با این اختلاف سنی ۱۰ سالمان و تضاد های شخصیتیمان هیچ بهم نمیخوریم قبول نکرد که نکرد....

خدا عاقبتمان با این یکی را به خیر کند...

پولهای نازنینمان را دادیم به قسط و اینقدر حرص خوردیم که ۲روز است این سر دردمان قطع نشده...

اینترنتمان هم قطع بود... هم کارگاه هم خانه و هم سیم کارت ایرانسلمان.... نظر هارا با گوشی تایید کردیم و پاسخ دادیم و بازهم حرص تناول کردیم...

دیو خیلی هم خوشحال شد که به سفر نرفتیم! انگار که او پولش را میداد!!!

خدا مارا نجات بدهد ازاین وضعیت....

دهانم طعم خون دارد.... دلم حس جنون دارد (واقعی بودا!)

جدای از اینکه خیلی لوس و بی مزه هستیم داریم فکر میکنیم اصلن زن خوبی هم نمیشویم و باید خیلی زود این خواستگار عزیز را بپیچانیم که بنده خدا را درگیر و علافِ این بازی مسخره ای که شروع کرده ایم نکنیم

من و آشپزیِ هر روزه؟ من و شستن و اتو کردن لباسهای یک نفر دیگر؟! منو مرتب کردنِ خانه؟ منو مهمانداری و پذیرایی از مادر شوهر و خواهر شوهر؟!!! من و خط کشیدن روی آفرود و ماشین بازی و پینت بال و کارتینگ و تفریحات سالم دیگرم؟!؟!!!؟!؟ من و فراموش کردنِ موتور سواری و بی خیال شدنِ گرفتن گواهینامه ی پایه یک؟!؟!؟!؟

حاشا و کلا! هرگز!!! فکرش را هم نکن!!!!!!

مخصوصن با این آقای کت و شلواری و عصا قورت داده ی همیشه مرتب که البته اینقدر بوی ادکلنش را دوست داشتیم که نتوانستیم جلوی خودمان را بگیریم و نپرسیم که نام عطرش چیست؟؟؟؟؟ و ساعت طلایی رنگش هم خوب توی چشممان بود که بفهمیم از کدام برند است که نفهمیدیم! لعنت بر این چشمان ضعیفمان... از رنگ کت و شلوار و ماشینش که خوب هم با هم سِت بود خوشمان نیامد و باید روی سلیقه ی رنگی اش کمی کار کنیم و نظرش را متوجه رنگهای زنده تری به نسبت خردلی کنیم....

برچسب: نویسنده: خاطره تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1391 ساعت: 14:51

صفحه بندی