دوستاش مسخره اش میکردن... میگفتن آسی تو خیلی چیپی!! موتور مال بچه های جنوب شهره! آدم حسابیا که موتور بازی نمیکنن!!!
اما اون هنوزم زوزه ی موتورهای سنگین که از اتوبان نزدیک خونشون رد میشدن رو به هرچیزی ترجیح میداد... عاشق لباسای موتورسواری حرفه ایه با کلاه کاسکت های رنگ و وارنگ و پوتین های مخصوصش... خیره به صفحه ی تلویزیون و سرتاپا گوش برای شنیدن صدای موتور های مسابقات موتو جی پی یا موتور کراس!
یکی از آرزوهاش اینه یه روز موتور سواری حرفه ای رو یاد بگیره... یه روز بره مسابقات... یه روز از پرش با موتور نترسه! یه روز همون مسیر هایی که با ماشین میرفته و پرش میزده رو با موتور بره...
دیشب تو فیس بوک اتفاقی کسی که خیلی وقت پیش براش مسیج فرستاده بود با کلی عذرخواهی جواب داد و یک مکالمه شکل گرفت...
شاید به زودی عاصی به یکی از آرزوهای کوچیکش برسه...
پ.ن:
باید یه جوری سر خودمو گرم کنم که تنهایی اذیتم نکنه........
پ.ن۲:
هنوز خیلی کار مونده که توی دوران مجردیم باید انجام بدم!!
شاید فردایی نباشد...
برچسب:
نویسنده: خاطره