خرید بک لینک
چندتا عمه ی پیر داشتم همیشه توی عروسی ها میومدن
سیخونک میزدن تو پهلوم در گوشم میگفتن :
بعدی تویی
بعدی تویی
البته دیگه نمیکنن
چون توی ختم ها منم باهاشون همین کارو کردم !

طرف به زنش میگه : هر وقت یه سوسک تو دستشویی دیدی
با دمپایی فورا نکوب رو سرش
بی توجه از بغلش رد شو
این کار از صدتا فحش براش بدتره !

ترکه میره خونه دوستش دوستش بهش میگه چایی میخوری یا قهوه ترکه میگه راستی گفتی قهوه یاده مادرت افتادم مادرت چطوره

.این وسیله بانمک زرده تخم مرغ روازسفیده جدامیکنه.

کیاحاضرن سفیده رو از زرده با این جداکنن...

مروز صبح وایسادم کنار خیابون تاکسی بگیرم، یه لکسوز کنارم وایساد ، ما رو میگی خودمونو جمع جور کردم و با خودم گفتم بابا تو این شهر هم پیدا میشن کسانی که جلوی ما پسرا ترمز کنن که یهو در باز شد و مامانه شلوار بچه شُ کشیده پایین میگه جیش کن پسرم جیش کن آفرین

پسرخالم اومده خونمون میگه یه ماه دیگه میخوام برم ایتالیا !
داداشم بهش گفت روزه ای ؟
پسرخالم : آره
داداشم : الان ... زیادی خوردی روزت باطل شد :|

يارو نشسته بوده پشت بنز آخرين سيستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان ميرفته،
يهو ميبينه یک موتور گازی ازش جلو زد!
خيلی شاكی ميشه، پا رو ميگذاره رو گاز، با سرعت دويست از بغل موتوره رد ميشه.
یک مدت واسه خودش خوش و خرم ميره، يهو ميبينه متور گازيه غيييييژ ازش جلو زد!

ديگه پاک قاطی می کنه با دويست و چهل تا از موتوره جلو ميزنه.
همينجور داشته با آخرين سرعت ميرفته، يهو ميبينه، موتور گازيه مثل تير از
بغلش ر

رد شد!!

طرف كم مياره، ميزنه كنار به موتوريه هم علامت ميده . خلاصه دوتایی
واميستن كنار اتوبان، يارو پياده ميشه، ميره جلو موتوريه، ميگه: آقا !
من مخلصتم، فقط بگو چطور با اين موتور گازی روی ما رو کم کردی؟!
موتوريه با رنگ پريده، نفس زنان ميگه :
والله ... داداش... خدا پدرت رو بيامرزه وایستادی!...کش شلوارم گیر کرده
به آیینه بغلت!

میشه بپرسم شما با همسرتون کجا آشنا شدید؟؟؟

----تو صف مرغ

ديشب يه پشه رو تو هوا گرفتم،
....
....
....
...
...
...
....
تا اومدم تو مشتم لهش كنم ديدم دستم خيس شد، فك كردم خونه، دستمو وا كردم ديدم داره گريه ميكنه، گفتم چته؟! خودتو زدي به موش مردگي؟
يهو بغضش تركيد و گفت: اي بابا! گوشت كه خيلي وقته نميخوريد، مرغ هم كه شده كيلوئي 8000 تومن، اونم ديگه كسي نميخوره، خوناتون مزه ترب سفيد ميده...

ما خودمون ميخوريم ولي بچه هامون يه هفتهاس لب به خون نزدن ...
ديگه بغض امونش نداد مـُرد ! :|

گاهی همین مرد ها چنان سر غیبت کردن را باز می کنند

که جای خالی چند کیلو سبزی به شدت احساس می شود

برچسب: نویسنده: خاطره تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1391 ساعت: 14:50

صفحه بندی