شهر در سکوت مطلق است و
یساولان شب چپق خواب را پک زدند
خفاشان شب زنده دار ، پرده بکر هستی درنوردیدن.
بوم شوم با صدای کریه خود خبر کوچ شب را نقاره میزند
اما . . .
ترنم احساس ناز من بی قرار است بی قرارتر ازدوش
هرازگاهی طفل بالغ حس ناز کنجکاوش گل میکند
امواج پر تلاطم افکارش در ساحل آرام وجودش
طوفانی بپا کرده و ذهنش در دریای قطبهای
منفی و مثبت غرق است ...
هاله ای از غبار ابهام سراسر وجودش را
همچون عشقه به خود پیچیده
و چینی ناز ذهنش در گل لای " غلط کردم " !!!!
تر ک برداشته
اما ترانه احساس سبک روح و بی خبراز این ابهام
در تشک گرم خاطرات خوش گذشته و روشنایی آینده
که رو ح سرکشش را نوید لحظاتی خوش میدهد ،
آرمیده است
برچسب:
نویسنده: خاطره