تا ساعت ۱۰:۳۰ کلاس داشتم . بعدش طبق قولی که به یه بنده خدا داده بودم باید میرفتم بانک و یه پولی براش میگرفتم . رفتم شماره گرفتم و نشستم . نوبتم شد . اتفاقا چند روز پیش هم نوبتم به همین باجه افتاده بود . تا رسیدم آقاهه دفترچم رو گرفت و بعد رفت پای یه سیستم دیگه و شروع کرد به گرفتن اطلاعات آدرس تلفن تلفن همراه وضعیت تاهل ... منم مثل اسکول ها همه مشخصات رو دادم . البته ارگان دولتیه با خودم گفتم حتما دفترچم تموم شده بعد برگشت سر جاشو به کارش ادامه داد . پرسید خیابون فلان (خیابون محل زندگی ما ) کدوم خیابون میشه ؟؟؟فلان خیابون گفتم نه اون رسالته !!! تو دلم گفتم حالا چی کار داری به خونه ما مگه میخوای بیای خواستگاری !!!! تمام مسیر برگشت حواسم به این چیزا بود . رسیدم خونه ۵ دقیقه بعد تلفن زنگ خورد حدس بزنید کی بود ؟؟؟!!!!!!! مادر آقا بانکی !!!!!! برای امر خیر تماس گرفته بود !!! به مامانم گفته بود شما دختر دم بخت دارید یکی شمارو معرفی کرده !!! به مامانم گفتم بگو من دوتا دختر دم بخت دارم کدومشون اونم سیر تا پیاز اطلاعات مارو داد به مامانم !!! فعلان هیچی نگفتم به مامانم گفتم من نمیرم بهشون بگو این تا خواهرش شوهر نکنه نمیره خونه بخت !!! آقا بانکی سید هستن چقدر هم مامانش تعریف کرده که همه چی داره !!!!!! مامان منم نمیدونم چه علاقه ای داره دامادش سید باشه !!!
خداااااااااااا تو که میدونی من دلم کجاست ؟؟؟ پیش یکی که هیچی نداره فقط خدارو داریم ( البته میدونم این یعنی همه چی و مارا بس )ولی..... !!!!!!!! خدا کمکمون کن
امروز ولادت امام حسن یا کریم اهل بیت خودت کمکمون کن دلم خیلی گرفته دوست دارم گریه کنم
برچسب:
نویسنده: خاطره