لیلی نوشت : درست وقتی دلت اندازه تموم دنیا گرفته هیچی مثل این اس ام اس نمیتونه دلتنگترت کنه : "روبرو حرم امام رضام ، به یاد تک تکتون هستم" .فردی که این اس ام اس رو فرستاده دوستیه که تو سفر قبلی مشهدم با هم بودیم. فقط تونستم چشمامو ببندم و با خودم زمزمه کنم :
اللهّمَ صَلّ عَلي عَلي بنْ موسَي الرّضا المرتَضي الامامِ التّقي النّقي و حُجَّّتكَ عَلي مَنْ فَوقَ الارْضَ و مَن تَحتَ الثري الصّدّيق الشَّهيد صَلَوةَ كثيرَةً تامَةً زاكيَةً مُتَواصِلةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَه كافْضَلِ ما صَلّيَتَ عَلي اَحَدٍ مِنْ اوْليائِكَ.
لیلی نوشت ۲ : خوابیده بودم . یه خواب بد دیدم از خواب پریدم . بیدار شدم داشتم میلرزیدم و سردم بود خواب بدی بود خیلی ...... دوباره خوابیدم . یه خواب قشنگ دیدم .محتوای خواب اینجوری بود خواب دیدم ۲ تا دیگ بزرگ آش نذری پخته بودی . آوردی خونه ما . گفتم این چیه گفتی آش .پخش کردنش با شما . ما هم کلی ظرف یه بار مصرف خریدیم و شروع به پخش کردن کردیم .
برچسب:
نویسنده: خاطره